in search of final destination

 
سکوت
نویسنده : mehdi - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸
 

سکوت دسته گلیست میان حنجره ام...


 
 
 
نویسنده : mehdi - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤
 

رو جلد فیلم there be dragon همچین بزرگ نوشته با هنرمندی گلشیفته فراهانی که فکر میکنی نقش خاصی داره ...کلا بازیش به 6 ، 7 سکانس حداکثر 5 دقیقه ای شاید برسه... 

خانم گلشیفته ،کاش اینجا میماندی و بهترین میماندی تا اینکه در  هالیوود وقت و استعدادت رو تلف کنی .

.

.

.

یکی به من بگه معیارهای mtv برای انتخاب بهترین فیلم و بازیگر چیه؟

قطعا هرچی هست اصلا ، اصلا عادلانه نیست... به نظر من پول و شهرت و ظاهرگرایی جای همه معیارها را گرفته .

نمیدونم تا چه اندازه mtv movie award معتبره ولی تعجب میکنی وقتی میبینی چه کسایی واسه چه فیلمایی جایزه میگیرن .


 
 
نوستالوژی
نویسنده : mehdi - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩
 

دلم تنگ شده برای کودکی و  دوستای کودکی و سادگی کودکانه ... آدمهایی که اون موقع تو کوچه و خیابون میدیدیم ، و در کل برای آن نسل که الان خاکستر شده...

.

.

.

به قول یکی اگه میخوای دوستای کودکیت را فراموش کنی اونا رو تو فیس بوک سرچ کن...!


 
 
 
نویسنده : mehdi - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٧
 

تا کی باید از کلمه ی دوستت دارم ترسید؟ تا کی باید از عشق ورزیدن و دوست داشتن فرار کرد ؟چرا به تنها بودن عادت کردیم چرا نباید عشق و محبت را با دیگری تقسیم کرد ؟...

تا کی باید در قشنگترین صحنه های زندگی تنهایی و به خودت بگویی این زیبایی هیچ ارزشی ندارد چون کسی را ندارم که در این زیبایی با او سهیم شوم...

شاید طرز فکر غالب مردم از این جمله ها و کلمات است که تو را میترساند ...شاید از واکنش آنها میترسی...

شاید بعضیها از خودشان و از نیازشان فرار کنند...

ولی تو نترس چون هیچکس از عشق محروم نیست .


 
 
حالم داره به هم میخوره از این جامعه ...
نویسنده : mehdi - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠
 

تحمل جامه ای  که مردمش بوی طعفن گرفتن و وضعشون در حد فاجعه هست و روز به روز بدترو بدتر میشه ...چیزایی میشنوی که از شنیدنشون اشک تو چشمات جمع میشه هیچکاری هم از دستت بر نمیآید ...از دخترای ساده هیچیزی از زندگی نفهمیدن جز انتخاب شدن و به خاطرش چشاشونو رو خیلی چیزها میبندن وقتی که باز میکنن میبینن که تا خرخره تو لجن گیر کردن هیچ راه برگشتی ندارن  از پسرای هرزه ای که از زندگیشون تو کمرشونه و مثل یه گرگ تو جامه پرسه میزنن منتظر طعمن...

نمیدونم میشه گفت که "مشکل" دلیل خوبی برای این همه کثافت کاری تو جامعه هست یا نه؟

پینوشت:

______________________________________________________

بعد این چیزا رو به هرکی میگی میگه: برو بابا کی دیگه به این چیزا فکر مینه ,تو فکر زنگی خودت باش

چه طوری میشه این چیزا رو بشنوی و ساده ازشون بگذری مگه چیزای کمین؟


 
 
 
نویسنده : mehdi - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
piece of my darkness
نویسنده : mehdi - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱
 

چیزی که میخواهم بنویسم نمیدانم چقدر منطقی باشه میدانم که مقصر اصلی خودمم تا الانش داشتم به خودم بد و بیرا میگفتم حالا میخواهم به دور و بریهایه دوران کودکیم که غلط بکنم بد و بیرا بگم اما یه کوچولو انتقاد کنم ...

بقیه را نمیدانم شاید من بچه حساسی بودم که تحمل ریز و درشت را نداشتم ,شاید ...

 وقتی عمدا از روی نفهمی و برای اولین بار  یا عمدا از روی تنبلی یکی دو خط از تکالیفم کم شد چنان با توهین تشر و فحش و دعوا  خفت معلمم رو به رو شدم که تا یک هفته در راه مدرسه گریه کنان به خانه میرفتم و برای همین کار معلمت چنان دیگران را  تو سرت میزنند بعد از یکی دو هفته فراموش میکنی بعد از یکی دو هفته فراموشش میکنی ...

وقتی سر کلاس معلمم از من سوالی در مورد درس پرسید بدون توجه به صحبتهایم وسط حرفهایم را قطع میکند در بین همکلاسیها شروع به خفت دادنم میکند و تو نمیتوانی چیزی بگویی ...

وقتی سر کلاس قرآن شروع به خواندن قرآن با صوتی کمی میکنی کلاس روی هوا میرود از خنده و نگاههایی که  هر کدام از آنها مانند نیشی زهرآلود به تو میخورد آنها را میبینم و صدایم دیگر در نمیآید صورتم سرخ شد بغز گلویم را گرفت سرم را پایین انداختم و از کلاس بیرون رفتم و معلمم هم عین خیالش نبود  به احتمال زیاد  او هم داشت از من میخندید ...

ناظمی مانند جلاد چوبی در دستش بود و  وسط حیاط قدم میزد و به خاطر کوچکترین دوندگی بچه ها در حیاط آنها را کتک میزد و به خاطر یک میلیمتر بلندی مو توبیخ و نمره انظباط و احضار والدین و...

و در حیاط مدرسه راه میروم احساس میکنم سیبلم که متوجه تیر نگاه اطرافیانم هستم  وضع برایم غیر قابل تحمل شده بود  تا آنجا که با هم کلاسیم دعوایم شد و سرش به لبه باغچه خورد و شکست و  بعدش فحش و کتکهای ناظم و ...بعد از این جریان دیگر نتوانستم سرم را بلند کنم نمیدانستم چطور به مدرسه بیام .

شاید من زیادی حساس بودم که این چیزها برایم غیر قابل تحمل بود که از آن به بعد تا مدتی نه با درس خواندن حال میکردم نه با کارتون و بازی با بچهای محل .

واینها چندین و چند دفعه در طول سال تکرار میشد و من باید تو خودم میریختم فراموش میکردم ...

هر روز که میگذرد آن محیط برایم رعب آور و یکنواخت و کسل کننده میشود تا جایی که یادم هست برای اینکه به مدرسه نروم خودم را به مریضی میزدم ...

از اینها بگذریم سر کلاس دینی و فارسی بیشتر بحثها و صحبت ها فقط از متن کتاب بود بحثهای خارج از کتاب هم در مورد آخرت و بهشت و جهنم و  چشم ضخم و بحثهای خرافی که وقتی الان به آنها فکر میکنیم میخواهم از او بپرسم رویت شد این حرفها را بزنی ...هیچ بحثی در مورد اخلاق و اجتماع نبود و کاربرد دین و اخلاق در این دنیا و اجتماع تبود به قول دکتر شریعتی این حرفها چه به درد دنیای من میخورد چه بدرد جامعه ای که فردا در آن زندگی میکنم  میخورد .

این داستانها را خیلی وقت بود که فراموش کرده بوم  تا وقتی که چند روز پیش به درمانگاه رفته بودم و در آنجا ناظم دوران ابتداییم را دیدم ابتدا خوشحال شدم و جلو رفتم  بودم  سلام و علیک گرم کردم و خودم را معرفی کردم نمیدانم شناخت یا نه  و او هم با گرمی جوابم را داد و وقتی نشسته بودم منتظر دکتر همه ی این خاطره ها به ذهنم آمد و ا ز آن موقع تا الان  دوباره به قول دکتر شریعتی چپه* شدم . 


 
 
 
نویسنده : mehdi - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱
 

غصه نخور , هیچی هیچوقت درست نمیشه...!

.

.

.

پ ن1:

وقتی تو کافه نشسته بودم یه دختره بلند شد با چشم گریون اینو نوشت رو وایت برد و رفتش بیرون.

پ ن 2:

چرا دخترا  انقدر افسردن ؟ 

از قیافه هاشون تو دانشگاه و تو خیابون هم میشه فهمید...ابرو.

 پ ن3:

یه آمار منتشر کردن که هر دختر ایرانی اندازه ی یه زن 40 ساله فراسوی فعالیت داره ...

نه , واقعا چرا؟


 
 
← صفحه بعد